![]() |
![]() |
|
| گل مريم رو ..مریم زندگیم رو دارن ازم ميگيرند...فقط خدا رو دارم و دعاهاي شماها رو |
|
خدایا هزار مرتبه شکرت.....
دوستان من به وبلاگ جدیدی که ساختم و به مریم وجودم تقدیم میکنم بیایند.... چون مریم من هنوز پیشم خواهد موند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 0:36 توسط اون بهم ميگفت آقا مهندس خودم |
|
|
چشم دوستان من...وبلاگ رو تعطیل نمیکنم و نا امید نمیشو و بازم صبر میکنم...
۹۰ روز صبر کردم بازم صبر میکنم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 13:17 توسط اون بهم ميگفت آقا مهندس خودم |
|
|
نیومد...
نه زنگ نه ایمیل...
منم کم کم باید این وبلاگ رو به دست خاطره ها بسپارم
۳ماه توکل به خدا و صبر هیچ فایده ای نداشت...
۴۰ روز زیارت عاشورا خوندن هیچ فایده ای نداشت...
۳ماه تمام سختی ها رو با عشق به مریم سپری کردن
هیچ فایده نداشت...
۳ماهی که هر روزش مثل ۱ سال واسم بود تموم شد
ولی ثمره اش چی بود؟؟؟؟
این همه چشم انتظاری کسی که عاشقشی ثمره اش
چی بود؟؟؟
۱ تیر هم اومد و رفت......
شاید واقعا نتونسته خبر بده...شایدم....
یعنی باید قبول کنم دیگه چیزی بین حمیدرضا و مریم نیست؟؟؟؟
خدایا دلم خیلی گرفته.....خیلی....مریم رو بهم برگردون خدا .....این لحظات آخر فقط ازت میخوام دوباره برگرده...حتی اگه نمیخواد بمونه...فقط برگرده تا بفهمم حالش خوبه...
همه دنیای من نگاه مریم....نشستم ۳ماه به انتظار مریم.. من میرسوند تا شبای رویا....عشقی که قشنگه مثل عشقم مریم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 0:25 توسط اون بهم ميگفت آقا مهندس خودم |
|
|
خداياااااااااااااااااااااااا
یعنی فردا ازش خبر میگیرم؟؟؟ یا اینکه من رو فراموش کرده؟؟؟ يعني فردا بهم زنگ ميزنه؟؟؟؟ يعني فردا صداش رو ميشنوم؟؟؟؟ يعني ۹۰ روز انتظار ثمر به ميشينه؟؟؟ خدايا به امبد خودت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 17:8 توسط اون بهم ميگفت آقا مهندس خودم |
|
|
کامیار عزیز سلام....خیلی خوشحالم که مهندس عمرانی مثل شما واسم حرف زده ...حرف دلش رو گفته...
کامیار جان من و شما فکر کنم خیلی وجه مشترک داریم و الته خیلی وجه تفاوت...مشترکاتمون این هست که هر دو اسم مقدس مریم تو زندگیمون بوده...هر دو یک رشته درس خوندیم...و هردو عاشق هستیم... اما تفاوتامون این هست که من ترم ۲ هستم و شما یک مهندس پخته....من الان هیچ کاری جز صبر کردن واسه اینکه مریم وارد دانشگاه بشه نمیتونم انجام بدم.... شرایط ازدواج هم تا چند سال دیگه معلوم نیست مهیا بشه یا نه... به خدا میدونم دعا کردن فایده نداره و باید اقدام کنم ولی باور کن من شرایط رو خوب می سنجم... میدونم الان وقتش نیست....مریم میدونه من دوستش دارم واسه همین هم هست که ۳ ماه از هم دور هستیم تا درسش رو بخونه...چون نمیخوام فکر من به درسش اسیب بزته.... مریم با اینکه سنش کمه اما عقلش ۵سال از خودش بزرگتره...اون میدونه الان جواب + دادن به پسرداییش زندگیش رو تباه میکنه... اوناز پسر داییش بدش میاد....حتی کامیار عزیز مادر و خواهرم هم از علاقه من به مریم خبر دارند ولی باور کن فقط باید زمان بگذره تا مریم بیاد دانشگاه اونوقت ببینیم خدا چی میخواد.... من اونقدر دوستش دارم که یه عمر بخوام صبر کنم حتی اگه اخرش بهش نرسم.... دلم میخواست شما هم به مریمت رسیده بودی...ولی همونطور که گفتی مشکل شما پول و ماشین و خونه بوده.. اما مشکل من زمان هست...مشکل من اینه که میدونم اگه الان یخوایم پا پیش بذاریم به صورت بچه بازی بهش نگاه میشه... از همه میخوام دعا کنند واسم نه به دلیل اینکه بشینم تا مریم برسه... میخوام دعا کنند که مریم رو خدا تا وقتی که زمانش برسه برم جلو واسم نگه داره... ندا خانوم سلام....باور کنید این حس من مثل حس خیلی از جوون ها از روی هوس نیست.... من ۳ ماه بدون حتی یک میس کال صبر کردم تا مریم امتحاناش رو بده و به درسش اسیب نرسه...باز هم صبر میکنم...چون اون یه حس قشنگی بهم داده...حسی که وقتی صداش رو میشنوم دلم اروم میشه... دعاهای عزیزان واسه این نیست که تلاش نخواهم کرد...باور کنید حاضرم جونم رو به پاش بذارم.... اما الان زمان اقدام نیست...اگه الان بخوام به اصطلاح برم ..... همه چیز بهم میریزه.... فقط دلم میخواد مریم این حس من رو که جدا از حس دوست داشتن هست درک کرده باشه... مطمئنم اگه درک کرده باشه واسه همیشه با هم میمونیم... از هر دوی شما عزیزان که با نوشته های قشنگتون قشنگی رو به وبلاگم آوردید ممنون دوستدار همه شما حمیدرضا ۲۳.۳.۱۳۸۸ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 15:36 توسط اون بهم ميگفت آقا مهندس خودم |
|
|
سلام به همه دوست هاي گلم...
واقعا نميدونم چه طوري بگم دوستتون دارم به خاطر اينكه فراموشم نكرديد... همتون رو دوست دارم كه واسم دعا كرديد.... كلي نظزاي گرمتون بهم اميد ميده.... كم كم داره خرداد هم تموم ميشه و منتظر ۱ تير هستم....۱۴ روز ديگه يعني مياد خدا؟؟؟؟؟ بچه ها رفتم استقبالش....آهنگ وبلاگم رو گوش داديد؟؟؟؟
همه ي دنياي من نگاه مريم مي شينم يه عمري چشم به راه مريم من رو مي رشونه به شب هاي رويا چهره قشنگ و مثل ماه مريم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 21:39 توسط اون بهم ميگفت آقا مهندس خودم |
|
|
ا ی خ د ا د ل گ ی ر م ا ز ت...............
ا ی ز ن د گ ی س ی ر م ا ز ت ..... ا ی ز ن د گ ی م ی م ی ر م و ع م ر م ر و م ی گ ی ر م ا ز ت .... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 10:43 توسط اون بهم ميگفت آقا مهندس خودم |
|
|
خدابا سلام....خدایا مریم....خدایا کمک....خدایا خرداد...
خدایا سلام...خدایا خودم....خدایا کمک....خدایا دلم.... خدایا دو ماه...خدایا نبود....خدایا ۱ماه ....خدایا میاد؟؟؟ خدایا وبلاگ....خدایا پژمرد...خدایا دوستام....خدایا دل مرد... خدایا مریم...خدایا کجاست؟؟؟....خدا دلم ....خدایا برجاست؟؟؟ خدایا سلام....دوستان گلم سلام....بعد از حدود دو هفته دوباره اومدم تا واسه مریم دعا کنم که امتحاناش رو با موفقیت طی کنه.... خدابا مریم رو در امتحانای ترمش موفق و سربلند بگردان ببخشید اگه کم میام ...اما هیچ وقت محبت های شما رو فراموش نمیکنم.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم خرداد 1388ساعت 23:13 توسط اون بهم ميگفت آقا مهندس خودم |
|
|
درد و دلم رو مي خوام بكنم شايد يكي پيدا شه واسم دعا كنه...
مريم من يه دختر نجيب و با ايمان هست...خانواده ي محترم و تحصيل كرده داره... خانوادش با دوستي پسر و دختر مخالفند... دوستي ما بسيار ساده بود... فقط خدا ما رو درك ميكرد...هفته اي ۲بار از حال هم خبر مي گرفتيم!!!!!!! تا اينكه فهميدو پسر داييش اون رو ميخواد و ازش خواستگاري كرده... به مريم من هم گفته اگه با اين پسره تموم نكني به پدر مادرت ميگم..... و هم بلایی سر اون میارم دارم ميميرممممممم...به زور دارن واسه مريم تصميم ميگيرند...همه تو فاميلشون راضيند اما خودش نه... مريم خودش نميخواد با پسر داييش باشه... پسر داييش گوشي رو ازش گرفته تا از من دور باشه...... به خدا اگه بدونم با پسر داييش خوشبخت ميشه ميرم.... تا آخر عمر هم عشقش رو تو قلبم نگه مي دارم... اما دلم نمي خواد به زور اون رو بدن پسر داييش در حالي كه مريم اصلا دوسش نداره.... تصميم گرفتم از زندگيشون واسه يه مدت برم...( تا اول تابستون) فقط واسه اينكه مريم من تنهايي رو دوست داره ...واسه اينكه فكر كنه.... واسه اون پسر هم كه مثل برادر ميبينمش ارزش قائلم...چون....بگذریم اون پسر با سلاح فاميل بودن...نزديك بودن و نقطه ضعف فهميدن مادر مريم اود به ميدان ولي من با سلاح: خدا رو داشتن...با تمام وجود دوست داشتن بودن...ارزش قائل بودن واسه هم نوع خودم اومدم به ميدان... يارم شما عاشق ها و خداي مهربون هستید...سلاح هام هم دعاهاي شما واسه رسيدن به اوست.... برام دعا كنيد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 12:19 توسط اون بهم ميگفت آقا مهندس خودم |
|
|
خدا شکرت ولی چرا سریع اومد و رفت؟؟؟
خدا شکرت ولی چرا مریم اومد و رفت؟؟؟ خدا شکرت ولی دستمام خدا سرد سرده.. خدا شکرت ولی قلبم خدا پر از درده... خدا شکرت ولی دلم براش تنگ شده... خدا شکرت ولی خوشی ها کمرنگ شده... خدا اومد اما یه روز اومد دوباره رفت.... خدا شکرت واسه برگشتنش . چرا باز رفت؟؟؟ خدا دلم میگه مریم میاد زودم میاد... خدا دلش میخواد ازم کنه دوباره یاد؟؟؟ خدا گلم اومد اما زودی رفت از پیشم... خدا با اینکه رفت دوباره عاشقش میشم... خدا شکرت دلم میگه خدا دوستم داره... میگه خدا خودش مریم رو پیشم میاره... خدا دلم میگه شکرت اما حالش خوش نیست.. خدا دلم بهونه گیر شده سر جاش نیست... خدا میگم شکرت واسه دلی که بم دادی.. خدا میگم شکرت واسه حالی که بهش دادی.. خدا میگم شکرت واسه تموم سختی ها... خدا میگم شکرت اما چرا چرا چرا؟؟؟ (شعر سروده شده از خودم بود) دوستان عزیزم...من هسچ وقت شما ها و دعاهای قشنگتون رو فرموش نمیکنم.. مریم من کامل برنگشته...فقط یه روز از حالم خبر گرفت و دوباره رفت .... این روزها که نمیام آپ چون زیاد حال خوشی ندارم...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:42 توسط اون بهم ميگفت آقا مهندس خودم |
|
|
واییییییییییییییییییییییییییییییییی
خداااااااااااا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت.....خدا ممنوننننننننننننننننننننننننننننننننن....هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خدا جونم ازت ممنونممممممممممممممممممممممم... بچه هاااااااااااااااااا....مریممممممممممممممممممممممم مریم واسم پیغام گذاشته ....از مریمم خبر دار شدم...................... مریمم به یادم بوده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!....مریم واسم اف گذاشته................ دیگه غمام تموم شد.................خدااااااااااااااااااا شکرت.................... دیگه لحظه شماری نمیکنم چون دیگه فهمیدم مریمم همیشه کنارم هست....... حتی اگه ازم دور باشه............. وایییییییییییییییییی نمیدونید چقدر خوشحالم........................ از همه شما بچه ها ممنونم........................مریم درسته باز ازم دوره ولی حالا که فهمیدم واسم اف گذاشته نمیدونید چقدر خوشحالم.................... از همه تون که واسم تو این مدت دعا کردید ممنونمممممممممممممممممممممم... این وبلاگ شاید واسه ودتی دیگه نیام و آپ کنم...آخه میخوام پست آخرم با شادی و خوشی باشه... ولی هر شب مثل همیشه میام و به یاد محبت همه تون به احترامتون میام بهتون سر میزنم............... خیلی خدا و همه شما رو دوست دارم که واسم دعا کردید... ولی باز من زیارت عاشورا رو ادامه میدم.... خدایااااااااااااااااااااااااا بازم ازت ممنونم که خبری از مریمت بهم دادی.............. ممنونم خدای بزرگ...نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم...فقط بدون خداا خیلی پیشت حقیرم...خیلی..... |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:28 توسط اون بهم ميگفت آقا مهندس خودم |
|
|
سلام خدای تنهایی من...
روزها و شب ها دارند میگذرند و خبری از مریمت نشد خدا... جمعه مامانم و خواهرم و مادربزرگم و ... میان مکه...خدایا میان مکه جایی که همه آرزوش رو دارند.... خدایا امروز داشتم با خودم میگغتم یعنی میشه یه روز... یه روز....یه روز من...من و....من و میشه یه روز من و میشه یه روز من و یعنی میشه خدا؟؟؟؟؟ میشه خداااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟ نمیشه نه؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 23:59 توسط اون بهم ميگفت آقا مهندس خودم |
|
|
مرو اي دوست...مرو اي دوست...مرو از دست من اي يار..... كه منم زنده به بوي تو...به گل روي تو...... مرو اي دوست ...مرو اي دوست...بنشين با من و دل.... بنشين تا برسم مگر به شب موي تو..... تو نباشي چه اميدي به دل خسته ي من؟؟؟؟ تو كه خاموشي ...بي تو به شام و سحر ...چه كنم با غم تو؟؟؟؟ مرو اي دوست..مرو اي دوست...مرو از دست من اي يار..... كه منم زنده به بوي تو...به گل روي تو...... بنشين تا بنشاني نفسي آتش دل..... بنشين تا برسم مگر به شب موي تو.............. تو نباشي چه اميدي به دل خسته ي من؟؟؟؟؟؟؟ تو كه خاموشي.....بي تو به شام و سحر ...چه كنم با غم تو؟؟؟
خدايا از همه خواهرايي كه واسه ( مينا) دعا كردند كه كنكورش رو خوب بده بي نهايت ممنونم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 23:20 توسط اون بهم ميگفت آقا مهندس خودم |
|
|
سلام دوستای عزیز
امشب فقط دلم میخواد واسه یکی از خواهرا دعا کنید که خیلی محتاج به دعا هست... مینا جان امسال کنکور داره و خیلی دلش میخواد قبول بشه بهم نگفت اگه قبول نشه چی میشه ولی میدونم یه چیزی هست که بغضش ترکیده و گریه کرده... به وبلاگش همه با هم بریم و واسش دعا کنیم که قبول شه ... مطمئنم دعای شما عزیزان اونقدر پیش خدا ارزش داره که دل مینا رو شاد کنه و از این اضطراب نجات بده... خدایا میدونم یاری دهنده ی همه کنکوری ها هستی....به مینای عزیز هم کمک کن خدایا تا قبول شه و مشکلی تو خانواده واسش ایجاد نشه...خدایا اینجا جای مقدسی نیست که ما ازت طلب دعا داریم ولی خدایا همه اینجا کارشون دعا هست و همه بچه ها قلبشون پاکه....خدایا خودت کمکش کن پس امشب همه با هم بریم به وبلاگ خواهرمون...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 23:58 توسط اون بهم ميگفت آقا مهندس خودم |
|
|
سلام خدای من....
خدایا الان دقیقا یک ماه میشه که صدای مریمت رو نشنیدم و مریمت پیشم نیست.... خدایا خودت میدونی این مدت هرشب به امید برگشتنش چشم رو بالش گذاشتم و صبح به امید برگشتنش بیدار شدم... خدایا واقعا مریمت واسه درسش حاضر شده این همه دوری بینمون باشه؟؟؟ به خاطر خودش؟؟؟ به خاطر من؟؟؟ آخه خدا روزهای آخر خیلی این حس رو بهم القا میکرد که دیگه نباید بمونم و برم... میگفت یه روز که بالاخره جدایی هست...پس بهتره الان تموم شه... اما من خدا اصرار کردم که بمونه.... خدایا خیلی میترسم.... تا حالا خدا یه نفر رو اینقدر زیاد دوست نداشتم.... نمیدونم دارم چی کار میکنم..خدایا مریمت رو یه دختر نمیدونم...یه احساس میدونم... یه حس قشنگ..یه حسی که کم کم تو وجودم ایجاد شد... خدا یه حسی که اگه نباشه دلم پژمرده میشه.... اگه نباشه دیگه دوست داشتن رو باور نخواهم کرد... واسم دیگه هیچ حسی جز اون معنی نخواهد داشت... خدایا مریم رو واسم نگه دار... خدایا خیلی دلم واسش تنگ شده....اونقدر تنگ شده که دلم میخواد برم روی نیمکت ۵ بهمن بشینم و احساسش کنم... برم و عطر لباسش رو که هنوز مطمئنم رو نیمکت مونده حس کنم.. برم و پاکی و نجابت چشماش رو دوباره حس کنم... برم تو رو حس کنم... خدایا ماش میشد الان برمیگشت...مثل تابستون...مثل ماه رمضون....مثل پاییز.... کاش میشد دوباره بهش گلپری میگفتم ...کاش میومد و میدید بعضی وقت ها اشک از چشمام میاد... کاش خدا مرده بودم...کاش مرده بودم و میتونستم بیام پیشش و از نزدیک میدیدمش.. خدا کاش مرده بودم اونوقت دیگه کسی نمیتونست من رو ازش جدا کنه... چی میشد خدا حمیدرضا مرده بود تا شب و روز کنار مریمش از دور نگاهش میکرد و آرزوی این دنیاش رو براورده میدید.. کاش مرده بودم خدا....کاش مرده بودم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 23:56 توسط اون بهم ميگفت آقا مهندس خودم |
|
|
سلام ضحي عزيز..اميدوار عزيز..يك دوست عزيز...دل شكسته عزيز...بي يارعزيز شاهد عزيز كوثر عزيز رها عزيز حسين عزيز سهيلا عزيز...خيلي هاتون گفتيد كه ازتون تشكر نكنم...
من اگه ميام به وبلاگتون و تشكر ميكنم فقط واسه اينكه بدونبد قدر ميدونم و بي تفاوت نيستم..اگه شما ميخواين باشه ديگه نميام وبلاگتون...چون من كاري جز قدر شناسي از شما تو اين مدت نداشتم... ميوومدم به وبلاگتون و به خاطر محبتتتون تشكر ميكردم...اما چون شما نميخواين ديگه نميام... آقا علي كه نميدونم چرا ويلاگش رو الكي نوشته و مثل يه مرد از خودش نشون نذاشته يه حرف هايي زده كه ارزش من و همه ي شما عزيزان رو زير سوال برد...ارزش دعاهاي قشنگتون رو از بين برد... نظرش رو پاك نميكنم و نكردم... توي ادامه مطلب هم نوشته مش... يه صحبت باهاش دارم... دوست عزيز...شما شايد اينتقدر به درجه شعور و معرفت نرسيديد كه بدوني بعضي وقت ها واسه داشتن عزيزت بايد ازش بگذري...بايد دوريش رو تحمل كني... مطمئن باش اگه الان ميشد ازدواج كنم همين كار رو ميكردم...اين وبلاگ رو به خاطر اون ساختم كه اگه يه روز اومد ديد بدونه اين مدت دوريش به ياده اون بودم...به خاطر تو نساختم كه واسم پدربزرگ بشي و نصيحت كني...بابابزرگ خيلي برات متاسفم كه داري ميمري و هنوز خيلي چيزهارو نفهميدي... متاسفم...متاسفم ---------------------------------------------------------------------------------------------- تازه دوستان الان هم اومد و نظر داد.... جوابش رو میسپارم به شما.... بابابزرگ منتظر حرف های شما عزیزان هست...( فارسي هم ياد گرفت بنويسه آخر عمري) |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 22:52 توسط اون بهم ميگفت آقا مهندس خودم |
|
|
سلام خدا جون...خدايا ۶۰ روزديگه يعني چي ميشه؟؟؟ آها نگران نباشم؟؟؟ چشم... خدايا خيلي احساس گناه مكنم....كلا ميگم...چي كار كنم خدا؟؟؟؟...كمكم كن...كه بيشتر بهت نزديك شم... خدايا ارديبهشت ماه امتحانات مريم هست....كمكش كن...خواهش ميكنم...مثل هميشه دلم واسش تنگ شده و جز ديدن عكسش كاري ندارم...اصلا نميدونم گوشيش دست خودشه يا نه...نميدونم حالش خوبه يا نه.... خدايا زودتر از حالش باخبر شم خواهش ميكنم.... خدايا سوگند خانوم يه دعاي خيلي قشنگ كردند كه از همه ي بچه ها خيلي خواستم اين دعا رو كنند اما 1 بار بيشتر اين دعا رو نكردند.. سوگند خانوم گفت: سلام
ممنون از اميدوار عزيز كه هر شب مياد پيشم ازش واقعا ممنونم...روزاي اول خيلي ها ادعاي وهربوني ميكردند اما بعد از يك ماه همين چندتا عزيز واقعا قلبشون پاكه.... ممنون از همه تون راستي بچه ها شنبه امتحان ميا نترم استاتيك دارم...خيلي سخت و مهم هست...توروخدا واسم دعا كنيد...5شنبه شب هم نميام نت چون مهمون دارم....انشا... جمعه دوباره برميگردم دعاي هر شب :
خدايا الهي تو امتحان هاي خرداد موفقش بگردان... الهي چشم بد رو ازش دور بگردان... الهي پدر و مادرش رو سالم و سلامت نگه بدار . سايه شون رو از سر مريم كم نكن... الهي قلبش رو پاك نگه بدار الهي خودت ميدوني تنها يدونه زندگي دارم...تا آخر عمر خوشبختش بگردان.. آمين |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 23:9 توسط اون بهم ميگفت آقا مهندس خودم |
|
|
خداياااااااااااااااا..........
خوش به حال تكه سنگ......... كه نداره دل تنگ........
خیلی دلم واسه صدات... واسه احساست... واسه قلب مهربونت تنگ شده.... توروخدا برگرد.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 21:59 توسط اون بهم ميگفت آقا مهندس خودم |
|
|
سلام خدا جون...خدايا ديگه زياد حرف تو دلم نيست...همش رو گفتم...امروز باز زيارت عاشورا خوندم.. خدا؟؟؟ يه سوال كنم جواب ميدي؟؟؟ خدا چرا اون پسر مريم رو ميخواد؟؟؟ ..............خدا؟؟؟؟ جوابم رو بده....چي؟؟؟ جوابش رو ميدونم؟؟؟ نميدونم به جون تو.... من چرا ميخوامش؟؟؟؟ خوب....خوب چون...چون نجيب هست...با ايمان هست...مهربون هست...قدرشناس هست...وفادار هست...قانع هست.... همينا.....چي؟؟؟؟ اون پسر هم به اين خاطر ميخواد؟؟؟ خوب خدا چرا من رو نميبينه؟؟؟ من كه به اون پسر احترام ميذارم...مثل برادر نداشته ي خودم بهش نگاه ميكنم...واسه احساسش ارزش قائلم ...اما چرا اون واسم ارزش قائل نيست؟؟؟ چرا اگه مريم بهش ج.اب ( نه ) بگه ولش نميكنه؟؟؟ خدايا خودت ميدوني ولش نميكنه مگه نه؟؟؟ همه راضي اند...خانواده ها راضي اند....اما خدا اگه مريم تحت شرايط محيط قرار بگيره چي؟؟ البته ميدونم خيلي با فكر هست....اما خدا خودت كمك كن... خدا من اين نذر رو كردم كه هرشب زيارت عاشورا بخونم كه اون پسر از مريم دست برداره...پس نذرم رو قبول ميكني مگه نه؟؟؟ خدايا امروز فقط دعاي هر شب :
خدايا الهي تو امتحان هاي خرداد موفقش بگردان... الهي چشم بد رو ازش دور بگردان... الهي پدر و مادرش رو سالم و سلامت نگه بدار . سايه شون رو از سر الهي قلبش رو پاك نگه بدار الهي خودت ميدوني تنها يدونه زندگي دارم...تا آخر عمر خوشبختش بگردان.. آمين |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 22:16 توسط اون بهم ميگفت آقا مهندس خودم |
|
|
سلام دوستای من...
نمیدونم چی بگم اینقدر واسم نظر میدید و دعا میکنید که وقت نمیکنم زود جواب بدم..ببخشید اگه دیر جواب مبدم.... خدای بزرگ دیدی امروز باز توی دانشگاه غیر از صورت قشنگش خدایا صداش رو هم شنیدم... خیلی ازت ممنونم خدای بزرگ....این دومین بار هست که یه دختری رو میبینم که شبیه خدایا دلم تنگ شده..تنگ تنگ تنگ به اندازه عظمتت.. یه اندازه ی عظمتت دوستش دارم..دوستش دارم دوستش دارم دوستش دارم به اندازه ی برگ پاییزی.. به اندازه ی برگ پاییزی میخوام به خاطرش زیر پا له بشم...له بشم له بشم له بشم به اندازه مورچه... به اندازه ی مورجه میخوام واسه داشتنش تلاش کنم تلاش کنم تلاش کنم مثل مورچه که دونه اگه ۱۰۰بار بیفته زمین نا امید نمیشه و بازم تلاش میکنه .... خدایا به من و همه ی کسانی که واسم دعا میکنند ( امشب به دلیل اینکه حالم خوب نیست نمیتونم اسمشون رو بیارم ) کمک بفرما... آمین
خدايا الهي تو امتحان هاي خرداد موفقش بگردان... الهي چشم بد رو ازش دور بگردان... الهي پدر و مادرش رو سالم و سلامت نگه بدار . سايه شون رو از سر الهي قلبش رو پاك نگه بدار الهي خودت ميدوني تنها يدونه زندگي دارم...تا آخر عمر خوشبختش بگردان.. آمين
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 21:3 توسط اون بهم ميگفت آقا مهندس خودم |
|
|
سلام به همه ي عزيزان و دوست هاي گل.. حالتون خوبه؟؟؟...واقعا انتظار نداشتم تو مدتي كه نيستم اينقدر بياين و نظر بديد...نميدونم چه جوري ازتون صميمانه تشكر كنم...حيلي لطف كرديد و خيلي خوشحال شدم... من ديشب برگشتم اما چون بدجور سرماخوردم نشد آپ كنم و الان بعد از خواب و درس اومدم نظرات قشنگتون رو جواب بدم... رفته بودم تهران...رفته بوديم مادربزرگم رو بياريم خونمون..چون قرار هست 2 هفته ديگه مادربزرگ و خواهرم و مامانم و دامادمون و پدرش و مادرش و مادربزرگش همه باهم برند مكه...7نفري ميرند نزديكترين جايي كه ميشه نماز خوند... انشاا... يه روز قسمت من و همه ي شما عزيزان بشه... آره تهران بودم بد جور سرماخوردم...اما در عوضش خوش گذشت...كلي چيزا هم ديدم كه باز خداروشكر كردم...خداروشكر كردم و ميكنم كه مريم من واقعا مثل دختراي تهراني نيست...البته من به همه ي اون ها توهين نميكنم....اما واقعا مريم من نه مثل اونها لباس ميپوشه...نه مثل اونها خودش رو ميگيره..نه مثل اونا هر روز با يك پسر ميگرده...نه مثل اونا پر توقع هست....نه مثل اونها..... همين خصوصياتش بوده كه دور بودن ازش رو واسم سخت نكرده.... چون دختر تهران نيست كه دلم شور بزنه كه الان داره چيكار ميكنه و با كي ميگرده... واقعا بالاشهر تهران نسبت به وسط شهر يه دنياي ديگه هست..آدماش واقعا فقط با خودشون ميتونند زندگي كنند...فقط پول اونجا مفهوم داره...فقط ارايش و اتومبيل هاي گرون قيمت اونجا معني داره... خدايا به خاطر اينكه مريمت مثل اونا نيست شكرت.... خدايا واقعا شكرت... اين چند روز خدايا عزيزان زير واسم مثل هميشه دستشون رو به طرفت دراز كردند.دعاهاي همه شون رو براورده بگردان... آمين
خدايا مريمم رو به تو سپردم... الهي تو امتحان هاي خرداد موفقش بگردان... الهي چشم بد رو ازش دور بگردان... الهي پدر و مادرش رو سالم و سلامت نگه بدار . سايه شون رو از سر مريم كم نكن... الهي قلبش رو پاك نگه بدار الهي خودت ميدوني تنها يدونه زندگي دارم...تا آخر عمر خوشبختش بگردان.. آمين |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 20:45 توسط اون بهم ميگفت آقا مهندس خودم |
|
|
هیچ وقت بهم بدی نکرده...شایدم من اینقدر به مرز عاشق بودن نزدیک شدم که از اون هیچ بدی نمی بینم...
واسه خوشبخت شدنش اینقدر دوستش دارم که حاضرم اگه بگه بدون تو زندگی واسم قشنگ می شه برم... واسه خوشبخت شدنش حاضرم اگه پسری بهتر از من هست که خوشبختش کنه برم...... واقعا نمی دونم خدا چرا من رو اینقدر مجذوب اون کرده که اگه ازم متنفر باشه بازم دوستش دارم..
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 11:0 توسط اون بهم ميگفت آقا مهندس خودم |
|
|
نمی دونم از کجا واستون بگم....
تو زندگیم تا حالا اینطوری نشده بودم... هیچ وقت دلم اینقدر واسه پاک بودن و نجیب بودن کسی نتپیده بود... هیچ وقت تو زندگیم اینقدر غرورم رو اینقدر زیر پا نذاشته بودم.... تو زندگیم هیچ وقت اینقدر به خدای یکتا نزدیک نشده بودم... تو زتدگیم هیچ وقت واسه خوشبخت کردن کسی تلاش نکرده بودم... تو زندگیم هیچوقت بی نهایت کسی رو دوست نداشته بودم.. تا وقتی که .... تا وقتی که پاکی و تجابت و مهربونی اون در خونه ی قلبم رو زد و من رو به خدا نزدیک کرد... بهم صبر داد... من رو زندگی دوباره بخشید.... من رو به مرز عاشق بودن نسبت به اون رسوند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 10:53 توسط اون بهم ميگفت آقا مهندس خودم |
|
|
سلام خداي بزرگ...سلام يچه ها...
دوستاي گلي كه واسم دعا ميكنيد من ۵ شنبه...جمعه...شنبه مسافرتم.... تو اين مدت نميتونم آپ كنم....دلم ميخواد از همه ي دوستاي گلم كه واسم دعا ميكنند تشكر كنم...يه هر حال سفر هست و اتفاق.. اميدوارم اگه بدي ازم ديديد...حرف بدي زدم يا دلتون رو شكستم حلالم كنيد... تا ۱شنبه شب اگه خدا توفيق بده خدانگهدارتون
خدايا مريمم رو به تو سپردم... الهي تو امتحان هاي خرداد موفقش بگردان... الهي چشم بد رو ازش دور بگردان... الهي پدر و مادرش رو سالم و سلامت نگه بدار . سايه شون رو از سر مريم كم نكن... الهي قلبش رو پاك نگه بدار الهي خودت ميدوني تنها يدونه زندگي دارم...تا آخر عمر خوشبختش بگردان.. آمين
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 23:22 توسط اون بهم ميگفت آقا مهندس خودم |
|
|
سلام خداي بزرگ... امروزسومين زيارت رو خوندم... خدايا شكرت يعني 68روز ديگه حضور خدايا امروز امروز كه يه موقع گريه نكرده؟؟؟ خدا يه موقع كه اشك هاي قشنگش سرازسر نشده؟؟؟ خدايا يادته دي ماه رو؟؟؟...16 دي يادته؟؟؟ روزي كه قرار بود واسه بار اول تو آزمون گواهينامه شركت كنم؟؟ دليلش اول توكل به تو بعدش خدايا يادته اون روز بهش نگفتم كه كلاس ميرم و بعد قبوليم بهش گفتم چقدر خوشحال شد؟؟؟؟ پس خداي بزرگ اين دعاهاي پايين رو ميشنوي؟؟؟ اجابتشون كن...
امروز 25.01.1388خواهرام( واسم دعا كردند از همه تون با تمام وجود ممنونم...
خدايا الهي تو امتحان هاي خرداد موفقش بگردان... الهي چشم بد رو ازش دور بگردان... الهي پدر و مادرش رو سالم و سلامت نگه بدار . سايه شون رو از سر الهي قلبش رو پاك نگه بدار الهي خودت ميدوني تنها يدونه زندگي دارم...تا آخر عمر خوشبختش بگردان.. آمين |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 23:58 توسط اون بهم ميگفت آقا مهندس خودم |
|
|
سلام خداي بزرگ... امروز دومين زيارت رو خوندم... خدايا امروز زير بارون قدم زدم... خدايا امروز سر نماز اشكام باهات درد و دل كردند... دلم خيلي تنگ شده...خدا خيلي زياد...يه اندازه ي عظمتت دلم براش تنگ شده...
امروز 24.01.1388خواهرام( واسم دعا كردند از همه تون با تمام وجود ممنونم...
خدايا الهي تو امتحان هاي خرداد موفقش بگردان... الهي چشم بد رو ازش دور بگردان... الهي پدر و مادرش رو سالم و سلامت نگه بدار . سايه شون رو از سر مريم كم نكن... الهي قلبش رو پاك نگه بدار الهي خودت ميدوني تنها يدونه زندگي دارم...تا آخر عمر خوشبختش بگردان.. آمين |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 23:55 توسط اون بهم ميگفت آقا مهندس خودم |
|
|
سلام خدا مهربونم... شكرت خدا امروز تونستم اولين زيارت عاشوراي نذرم رو به جا بيارم... خدايا شكرت كه قدم اول رو برداشتم بقيه اش با خودت... خدايا امشب زياد حرف ندارم...فقط خدايا بچه ها كه ميان برام دعا ميكنند كه از همه شون ممنونم تو دعاهاشون ميگن كه من و مريمت بهم برسيم...ولي خدا خودت ميدوني اين دعا مال چند سال ديگه است.. بچه هاي گل...دوستاي عزيزم من و فقط از خدا بخوايند از اون دعاها بكنيد ولي تو دلم فعلا از خدا هيچي جز نگه داشتن امروز 23.01.1388 خواهرام( واسم دعا كردند از همه تون با تمام وجود ممنونم...
خدايا الهي تو امتحان هاي خرداد موفقش بگردان... الهي چشم بد رو ازش دور بگردان... الهي پدر و مادرش رو سالم و سلامت نگه بدار . سايه شون رو از سر الهي تو نمازش من رو از دعاي خيرش بي نصيب نگردان... الهي خودت ميدوني تنها يکدونه زندگي دارم...تا آخر عمر خوشبختش بگردان.. آمين خدايا خيلي مريمت رو....( خدايا مريمت ميدونه معنيش چيه!!!) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 23:55 توسط اون بهم ميگفت آقا مهندس خودم |
|
|
سلام خدا مهربونم... حالت خوبه خدا؟؟؟ از دست من ناراحتي؟؟/آخه خيلي سرت رو هر شي درد ميارم... خدايا امشب فقط آرزو دارم فعلا بعدش خدايا يه تصميم گرفتم... يه نذر دارم خداي بزرگ... نميدونم تا چقدر توفيق داشته باشم كه اجراش كنم... ولي نذر دارم خداي بزرگگ كه هر شب يك دور زيارت عاشورا رو بخونم...و به خاطرش ازت يه خواهش دارم... اينكه اگر قسمت خدا از فردا شب شروع ميكنم.. خدايا شكرت كه 71 روز ديگه مونده... خدايا شكرت كه عشق و محبتت رو روز به روز در دلم قرار ميدي و به واسطه ي خدايا خدايا شكرت كه امروز باز خواهرام و داداشام تنهام نذاشتند... امروز 22.01.1388خواهرام( واسم دعا كردند از همه تون با تمام وجود ممنونم... خدايا خيلي
آمين |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 23:59 توسط اون بهم ميگفت آقا مهندس خودم |
|
|
سلام خدا مهربونم... ديگه روم نميشه بهت نگاه كنم!!! اما بعدش پشيمون ميشم خدا اول شكرت ميكنم و تشكر ميكنم از همه ي دوستاي گلم كه تنهام نميذارند...ديروز خيلي اعصابم خورد بود نشد اسماشون رو بگم ولي الان هم مال امروز هم ماله ديروز رو ميگم 20.01.1388: خواهرام( 21.01.1388: خواهرام( خدايا امشب پوسف پيامبرت ( ع ) رو با دقت ديدم...ميدونم تو هم داري من رو مثل حضرت يعقوب ( ع ) امتحان ميكني...شايد دقيقا منم بايد از ديگه تصميم گرفتم خدايا به اين فكر كنم كه خداي يوسف خواسته خدا من كه پيامبر نيستم كه بتونم اسمائيل خودم رو قرباني كنم ولي چشم...اسمائيل دلم رو... خدا فقط كمكم كن بيشتر از اين مدت بهت نزديك شم...خدا ميدوني من چقدر اين مدت بهت نزديك شدم.ميدوني چقدر شب ها اومدم باهات حرف زدم. خدايا تو حتي اگه تو بخواي.... حتي اگه تو فقط ميخوام من رو به خودت بيش از اين نزديك كني... خدايا اگه به تو برسم...هر چي بخوام بدست ميارم آره؟؟ مريمت رو بدست ميارم مگه نه خداي مريم؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 23:39 توسط اون بهم ميگفت آقا مهندس خودم |
|
|
خداياااااااااااااا مريمت 73 روز ديگه مياد پيشم آره؟؟ دارم اتيش ميگيرمممممممممممممممممممممممممممممممممم خداااااااااااااااي بزرگ مي دوني از دو چيز اتيش ميگيرم خدااااااااااااا از اينكه پسر دايي مريم ..مريم رو خيلي دوست داره.. خداااااااااااا از اينكه پسر دايي مريم تو عيد وقتي بهم اس زد گفت عاشقشم. خداااااااااااا بهم گفت دست از سر مريم من...هستي من..عشق من بر دار خدايااااااااااااااا چي كار كنم دارم آتيش ميگيرم؟؟ خدايااااااااااااا كاش فقط مريمت ازم دور بود...خدايا نميتونم ببينم مريمت از پسر داييش بدش بياد ولي اون پسر اينقدر گير باشه.. خدايااااااااااااااا چه جوري باهاش مقابله كنم؟؟؟ خداياااااااااااا به زور گوشي مريم رو تو عيد گرفت و من رو از اون دور كرد...پسره ي.... آخه چرا بايد اينقدر..؟؟ چي رو ميخواد ثابت كنه؟؟؟
خدايااااااااااا چرا آخه اينقدر گير داده به مريم؟؟
وقتي مريم به اون پسر گفته من حميدرضا رو دوست دارم چرا باز اون پسر اينقدر گير داده؟؟؟ خدايااااااااااا خودت ميدوني چون خود مريم خواست تا اول تابستون بهش اس ام اس و تل نزنم اين كار رو ميكنم... خدايااااااااااا من از ترس اون پسر نيست كه صبر ميكنم... خدايااااااااااااااااااااااااااااا يه جوري به اون پسر بفهمون كه من هنوز هستم..... خداياااااااااا ازت خواهش ميكنم كمكم كن......... خداياااااااااااا فكر مريمت رو از اون پسر دور كن.... خدايااااااااااا يه دختر ديگه رو سر راه اون پسر قرار بده كه ديگه به مريم زندگي من عشق نورزه........ خداياااااااااا ديوونه شدم.. از اينكه اون پسر اين همه به مريم نزديكه..اين همه ميگه (عشقم ...عشقم ) آتيش ميگيرم... خداااااااااايا خودت ميدوني من عشقم رو تو عمل پابت ميكنم اونم راحتي مريم هست..همونطور كه گفته يه مدت تنها باشه ذاحت هست..منم تنهاش گذاشتم...نه اينكه به زور بخوام بهش مثل اون پسره ي......گير بدم.. خداااااااااااااااا بذ جوري حالم بده يه چيز بهش ميگماااااااا !!!!!!! خدايااااااااااااا خودت ميدوني همه تو فاميلشون اون پسر رو خيلي دوست دارند نذار عقيده ي فاميل فكر مريمت رو تحت تاثير بذاره........ خدايااااااا مريمت قراره تا تابستون بهشون جواب بده.... خداياااااا پدر و مادر مريم هم راضي هستند!!!!!!!!!!! خدايااااا مريمم بهم گفت ميخواد مقابلش خانوادش به خاطر درسش و من بايسته.... خداياااا آخه چرا پسر داييش مريم رو مثل خواهر نميدونه؟؟؟؟ چرا اينقدر افكارش.........؟؟؟ خدايااااا چرا اخه همه ي دختراي فاميلشون آرزوشون هست كه اون پسر بياد خواستگاريشون؟؟ خدايااااا مگه اون پسر چي داره؟؟؟؟ مطمئنم اگه چيزي داشت مريم رو جذب خودش ميكرد... خدايااااااا مريمت دختر ساده اي هست...نه اهل مد و جلف بازيه...نه مثل دختراي تو خيابون اهل پسربازي....به اون پسر نميخورررررررررررررررررره خداياااااا مريم اون پسر رو دوست نداره...صدام رو ميشنوي خدا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ كمكم كننننننننننننننننن.... اگه واقعا قسمتشونه تابستون همه چيز تموم شه...ديگه كشش نده خداااااااااااااااااااااااااااا اگه قسمتشون نيست ذيگه اون پسر رو از زندگي مريم ببر بيروووووووووووووووووووووووووووووووون |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 23:55 توسط اون بهم ميگفت آقا مهندس خودم |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من يك دانشجو هستم...دانشجوي عمران....درد و دلم رو دارم مي نويسم واسه دختري كه بی اندازه دوستش دارم اما خودش نمي دونه......شايدم عاشقم...واسه دختري دارم مينوسم كه پسر داييش داره واسه هميشه اون رو ازم ميگيره...
ازت خواهش ميكنم تو كه داري اين دردو دل ها رو مي خوني واسم دعا كن...ماجرا رو در قسمت موضوعات نوشتم....فقط از خدا میخوام مریمم خوشبخت شه همین!!!!!! نميدونو چه دعايي فقط دعا كن و تو نظرات واسم بنويس... چشمام زود زود تازگيا پر از اشك ميشند...به خاطر اشكام اي بيننده عزيز تنهام نذار |
| آرشیو موضوعی |
|
ماجرای من و مریم خدایا شکرت (...روز باقیمونده) |
|
RSS
|